توسط:سبنا     سه شنبه 22 مرداد1392 ساعت: 13:41

شاید ربطی به موضوع شما نداشته باشه اما من کلی و سربسته میگم تو اقوام ما بود یه دختر خانمی که حسابی عشق ازدواج بود طوریکه از کنار مزون عروس رد میشدیم چشمش میفتاد به لباس عروسا اشک تو چشماش جمع میشد و میگفت کی باشه این لباس تن من باشه و برقصم و بخندم که به آرزوش هم رسید وقتی لباس عروس تنش بود قند تو دلش آب میشد اینقد نیشش باز بود که آخری مامان بزرگش بهش گفت عروس خوب نیست اینقد بخنده یه کم خودتو سنگین بگیر...اما بعد از ازدواج کلا نظرش تغییر کرد نه اینکه پشیمون بشه اما مثل قدیم نیست دیگه...شما هم اگه یه خرده کلاهتو قاضی کنی به راه حل درستی میرسی طوری نباشی که اگه باهاش ازدواج کردی همش شکاک باشی و منت بذاری...ببین میتونی اعتماد کنی بهش...!!!!!!!!!!!

------------------------

پنجشنبه 24 مرداد1392 ساعت: 9:11 توسط:ساحل

سبنا جان شاید کمی اغراق میکنین یا ارزوی خودتونو به بهانه یکی دیگه میگین .منظورتون چیه که میگی بعد از ازدواج نظرش عوض شد ومثل قدیم نیست

-----------------------------------------

پنجشنبه 24 مرداد1392 ساعت: 12:51

توسط:سبنا

نه عزیزم اینجا که کسی منو نمیشناسه که بخوام آرزوی خودمو جای یه نفر دیگه بگم من سرگذشت خودمو نوشتم آرشیو ماه قبل بود فکر میکنم بخونی متوجه میشی و دلیلی برای اغراق وجود نداره بالاخره آرزوی هر دختر هستش که ازدواج کنه هیچکی نمیگه دوس ندارم حالا یکی مثل قوم ما زیاد و یکی مثل شما حالا کم و زیادش رو نمیدونم ...و در مورد اینکه میگم نظرش عوض شد نمیگم پشیمون شد اما خوب دیدش بازتر و شد و زندگی رو فقط یک لباس عروس و خنده نمیدونه... البته بهتره من نگم ی روز میگم خودش بیاد و دیدگاهش رو بگه اونجوری شما هم بهتر میتونی راهنماییش کنی و منظورشو واضح تر متوجه میشی......

------------------------------