من با توجه به گستره فعالیتهایی که دارم در محیط دانشگاه وکار با آقایون زیادی در ارتباط هستم...
هرچند همیشه معمولا با هرکسی ارتباط نزدیک و دوستانه برقرار نمیکنم(این نکته مهم شایان بیان هشت که هر مرد یا زنی که با اون دوست باشید...الزاما دوست پسر یا دوست دخترشما نیست!)اما همیشه اگر هرکسی از من کمک بخواد تا جایی که امکانش باشه در هر زمینه ای کمکش میکنم حتی اگه بار اولی باشه که میبینمش....و دوستانم معتقدند که این کارم اشتباهه....
چند ماه پیش یکی ازآقایون هم رشته ایم اومد سراغم که:خانم فلانی من به یکی از همکلاسی هام علاقه پیدا کردم اون دختریه که در انجمن رفت و امد نداره و اساسا با هیچ پسری حرف نمیزنه و من از شما میخوام که کمکم کنید
از ایشون اجازه بگیرم و بعد از شناخت مختصری با خانواده ام برم خواستگاری....
جوری از غم دوری و میزان عشقش به این دختر میگفت که دلم براش کباب شد...باور کرده بودم که از خواب وخوراک و زندگی افتاده
....و به جز این خانم به کسی نمیتونه فکر کنه
....و نیمه گمشده اش رو پیدا کرده و هزار قصه مسخره دیگه...که من از روی سادگی تمام حرفهاش رو باور کرده بودم....باوجود اینکه اصلا چهره محبوبی در بین همکلاسی هاش نداشت...هر دختر و پسری که یه کلاس مشترک با این آقا داشت یه جوری ازش شاکی بود....با این حال من میگفتم خصوصیات اخلاقی و شخصیتیش به خودش مربوطه و ربطی به احساسات قبلی و انسانیش نداره...و سعی میکردم کمکش کنم
چند وقتی از این ماجرا گذشت و یکی دوبار خواست که برم این خانوم رو ببینم و با ایشون صحبت کنم که شکر خدا موقعیتش پیش نیومد
یکی از نزدیکترین دوستانم اصرار داشت که در این ماجرا دخالت نکنم...منم حرفش رو پذیرفتم
و البته در این مدت حرفهایی راجع به ایشون میشنیدم که سعی میکردم تاوقتی که از چیزی مطمئن نشدم اصلا قضاوت نکنم ....بعد از مدتی که این آقا پیداش نبود...دوباره سروکله اش پیدا شد....
میگفت میخوام برم خارج درسم رو ادامه بدم
....(سابقا راجع به ادامه تحصیل در خارج صحبت کرده بودیم) گفتم آقای ر.خ دخترهای اینجایی معمولا حاضر نیستند بعد از ازدواج بیشتر از ۲کوچه با مامانشون اینا فاصله داشته باشند....گفت اگه نخواد با من بیاد بیخیالش میشم!
من:


هنوز چند هفته از بیخوابی هاش...و به مرز جنون رسیدنش از غم فراق یار نگذشته بود!!!!
شخصا عاشق زیاد دیده بودم.....ولی خوب اولین موردی بود که به سادگی یک جمله از عشقش!!!!!!!میگذشت...!!!!!
خدا رو ۱۰۰۰مرتبه شکر کردم که در این ماجرا دخالت نکردم...
چندی پیش کاشف به عمل اومد که آقا همسر دائمی و رسمی داره....همسرش اومده بود دانشگاه تاآمارش رو بگیره و فکر میکرد زیر سرش بلند شده!!!!
و خود این آقا هم این مسئله رو پذیرفت...و گفت که میخوان از هم جدا بشن
ولی....
هنوز نمیتونم درک کنم.....!!!!